رياضيات به عنوان جهان اعداد و نسبت ها و هندسه به عنوان عالم اشکال و تناسبات به دليل ماهيت انتزاعي همواره رابطي ميان طبيعت و پديدههاي قابل تفکيک و شمارش آن و ميان الهيات و مجردات بوده است. طبيعت مجرّد رياضيات در نگاه مسلمانان از آغاز واسطهاي ميان کثرت و وحدت بوده و از طريق رياضيات سُنني در تقديس اعداد و رموز ويژه پديدار شده که با سنت بطلميوسي و يوناني در بزرگداشت و نمادپردازي اعداد مشابهت دارد. تقديس اسطوره وار اعداد در شعر سنتي فارسي نيز ديده ميشود. در اين گونه شعر گذشته از صنايع ادبي بر پايه اعداد که به تعدد وجوه و پديده ها نظير هفت آسمان، نه فلک ، هشت فرشته، يکتايي خداوند و غيره اشارت دارد، نوعي قطعيت در تعداد ابيات بعضي قالب ها نظير رباعي و دوبيتي به چشم ميآيد، شاعري همچون جامي نيز به هفت بيتي بودن غزل اعتقاد جازم و بظاهر عجيبي دارد. مسلماً چنين اعتقادي رمزي در بردارد که اين رمز در عدد هفت نهفته است.
بسياري شعر را بازآفريني زبان ميدانند. ميرچا الياده ميگويد": هر شعري تلاشي است براي بازآفريدن زبان، به کلام ديگر، منسوخ ساختن زبان مرسوم و روزمره و ابداع گفتاري جديد، خصوصي و شخصي و در تحليل نهايي اسرارآميز. اما آفرينش شاعرانه، مانند آفرينش زبانشناسانه، معناي از ميان بردن زمان (تاريخ تمرکز يافته در زبان) و باز يافت وضعيت بهشت گونهِ نخستين است: بازيابي روزهايي که توان آفرينش خودانگيخته وجود داشت، زماني که گذشت وجود نداشت، زيرا نسبت به زمان، آگاهي نبود و از سپنج زمان خاطره اي. از اين گذشته ، گفته ميشود که در دوران ما، زمان براي شعراي بزرگ وجود ندارد : شاعر، جهان را به گونه اي کشف مي کند که گويي در لحظه ي خلقت عالم وجود داشته و با اولين روزهاي آفرينش هم عصر بوده است.
از ديدگاهي مي توان گفت که هر شاعر بزرگي، جهان را از نو مي سازد، زيرا سعي دارد آن را به گونهاي ببيند که گويي زمان و تاريخي وجود ندارد. از اين لحاظ رويکردش به شکل غريبي با رويکرد انسان اوليه و انسان جوامع سنتي مشابه است". ( 1 )
اين ديدگاه و تلقي بازآفريدن زمان و زبان حاوي کارکردي اسطورهاي است. زيرا در اسطوره نيز با حذف زمان قراردادي روبرو ميشويم. همچنين در شعر سنتي فارسي اتفاق خجستهِ ديگري نيز ميافتد و اين اتفاق همانا تشخيص زبان و رمزپردازي است.
در اين تشخيص جادويي، مصالح و ترکيبات (نظير کلمات) در عين کارکرد هنري خاص زيباييشناسانه، محمل القاي رمزي نيز مي شوند. ساقي، مي، شاهد و خرابات و... در واقع رمزي و اشارتي براي مطرح ساختن حقايق هستند.همانگونه که اعمال اسطورهاي حاوي رمز و اشارتاند. اين اعمال در حکم سنخيات ازلي و ابدياند که به هيچ روي دربند زمان و مکان اسير نميشوند، با اين حال قابل تأويل هستند اما اين تأويل منحصراً در ذيل فرهنگي که آفرينندهِ اسطوره است ممکن ميشود.
اگر به موضوع تقارن و تقابل رجعت کنيم و گذشته فرهنگي بشري را در يک نگاه سريع و فراگير از عينک زوجهاي قابل تأويل مورد بررسي قرار دهيم، ميبينيم که در تمامي شاخههاي علوم و فرهنگ و معارف بشري ميتوان ردپايي از تقابل و در ذيل آن تقارن، تضاد، توازن، تجانس و ديگر زوج هاي قابل تأويل و قياس پيدا کرد که بر تمامي آنها تا روزگار ما، منطق کلاسيک حکم فرمايي ميکند. براي تفصيل بيشتر به يک پارادوکس (متناقضنما) معروف دقت ميکنيم: در اين پارادوکس مردي از جزيرهِ <کرت> ميگويد: <تمام مردم جزيرهِ کرت دروغ گويند>. منطق کلاسيک حکم ميکند که گوينده اين سخن را که خود اهل جزيرهِ کرت است، دروغ گو و آنچه گفته دروغ بدانيم.بنابراين گوينده همچون اهالي ديگر جزيره راست گوست و اگر راست گوست پس او دروغ گوست و به همين ترتيب تسلسل ادامه مييابد. در اين پارادوکس زوج راست و دروغ، در تقابل هم قرار دارد و هر کدام به تنهايي تمامي فضاي منطقي مسأله را اشغال ميکند. هنگامي که راستي باشد نشاني از دروغ نيست و به عکس، يعني هيچ يا همه چيز. بنابراين در منطق کلاسيک جايي براي تعديل فرض ها وجود ندارد.
بسياري شعر را بازآفريني زبان ميدانند. ميرچا الياده ميگويد": هر شعري تلاشي است براي بازآفريدن زبان، به کلام ديگر، منسوخ ساختن زبان مرسوم و روزمره و ابداع گفتاري جديد، خصوصي و شخصي و در تحليل نهايي اسرارآميز. اما آفرينش شاعرانه، مانند آفرينش زبانشناسانه، معناي از ميان بردن زمان (تاريخ تمرکز يافته در زبان) و باز يافت وضعيت بهشت گونهِ نخستين است: بازيابي روزهايي که توان آفرينش خودانگيخته وجود داشت، زماني که گذشت وجود نداشت، زيرا نسبت به زمان، آگاهي نبود و از سپنج زمان خاطره اي. از اين گذشته ، گفته ميشود که در دوران ما، زمان براي شعراي بزرگ وجود ندارد : شاعر، جهان را به گونه اي کشف مي کند که گويي در لحظه ي خلقت عالم وجود داشته و با اولين روزهاي آفرينش هم عصر بوده است.
از ديدگاهي مي توان گفت که هر شاعر بزرگي، جهان را از نو مي سازد، زيرا سعي دارد آن را به گونهاي ببيند که گويي زمان و تاريخي وجود ندارد. از اين لحاظ رويکردش به شکل غريبي با رويکرد انسان اوليه و انسان جوامع سنتي مشابه است". ( 1 )
اين ديدگاه و تلقي بازآفريدن زمان و زبان حاوي کارکردي اسطورهاي است. زيرا در اسطوره نيز با حذف زمان قراردادي روبرو ميشويم. همچنين در شعر سنتي فارسي اتفاق خجستهِ ديگري نيز ميافتد و اين اتفاق همانا تشخيص زبان و رمزپردازي است.
در اين تشخيص جادويي، مصالح و ترکيبات (نظير کلمات) در عين کارکرد هنري خاص زيباييشناسانه، محمل القاي رمزي نيز مي شوند. ساقي، مي، شاهد و خرابات و... در واقع رمزي و اشارتي براي مطرح ساختن حقايق هستند.همانگونه که اعمال اسطورهاي حاوي رمز و اشارتاند. اين اعمال در حکم سنخيات ازلي و ابدياند که به هيچ روي دربند زمان و مکان اسير نميشوند، با اين حال قابل تأويل هستند اما اين تأويل منحصراً در ذيل فرهنگي که آفرينندهِ اسطوره است ممکن ميشود.
اگر به موضوع تقارن و تقابل رجعت کنيم و گذشته فرهنگي بشري را در يک نگاه سريع و فراگير از عينک زوجهاي قابل تأويل مورد بررسي قرار دهيم، ميبينيم که در تمامي شاخههاي علوم و فرهنگ و معارف بشري ميتوان ردپايي از تقابل و در ذيل آن تقارن، تضاد، توازن، تجانس و ديگر زوج هاي قابل تأويل و قياس پيدا کرد که بر تمامي آنها تا روزگار ما، منطق کلاسيک حکم فرمايي ميکند. براي تفصيل بيشتر به يک پارادوکس (متناقضنما) معروف دقت ميکنيم: در اين پارادوکس مردي از جزيرهِ <کرت> ميگويد: <تمام مردم جزيرهِ کرت دروغ گويند>. منطق کلاسيک حکم ميکند که گوينده اين سخن را که خود اهل جزيرهِ کرت است، دروغ گو و آنچه گفته دروغ بدانيم.بنابراين گوينده همچون اهالي ديگر جزيره راست گوست و اگر راست گوست پس او دروغ گوست و به همين ترتيب تسلسل ادامه مييابد. در اين پارادوکس زوج راست و دروغ، در تقابل هم قرار دارد و هر کدام به تنهايي تمامي فضاي منطقي مسأله را اشغال ميکند. هنگامي که راستي باشد نشاني از دروغ نيست و به عکس، يعني هيچ يا همه چيز. بنابراين در منطق کلاسيک جايي براي تعديل فرض ها وجود ندارد.
+ نوشته شده توسط محمد بنائی اردستانی در پنجشنبه پنجم آبان 1384 و ساعت
2 PM |
